![]() |
![]() |
|
| رئيس جمهور من : ميرحسين موسوي |
"روز به یاد ماندنی"؛ خاطره یک مجروح جنگی از میرحسین موسوي
قلم - حمید صالحی در یادداشتی به بیان خاطره ای از میرحسین موسوی و دوران جنگ پرداخته است. حمید صالحی در یادداشتی که در اختیار قلم نیوز قرار داد، آورده است: بهمن سال 64 بود که یکی از بزرگترین و پیچیده ترین عملیات های رزمندگان اسلام در منطقه حساس ویژه اروند رود صورت گرفت. در این عملیات ارتباط عراق با آب های بین المللی و آزاد دنیا قطع می شد و به خاطر ویژگی این عملیات و اهمیتی که این منطقه برای عراق و صدام داشت، عراق حاضر نبود به هیچ وجه این منطقه را از دست بدهد لذا وقتی رزمندگان اسلام این عملیات را انجام دادند و تنها شهر بندری عراق (فاو) که به آب های بین المللی ارتباط داشت را به تصرف خود درآوردند، دشمن مات و مبهوت شد. این عملیات درست در زمانی انجام می شد که تقریبا بعد از عملیات بیت المقدس، عملیات عمده و اساسا پیروزی عمده ای در جبهه ها نداشتیم؛ لذا این عملیات نقطه عطفی در دفاع مقدس بود و از هر نظر حائز اهمیت بود؛ در این عملیات بود که دشمن از هر جنایتی فرو گذاری نکرد و با استفاده گسترده از سلاح های ممنوعه، شیمیایی مانع پیشرفت رزمندگان شده بود. بنده در این عملیات بعد از آزادسازی شهر فاو در تاریخ 27/11/64 در منطقه عملیاتی والفجر 8 از ناحیه تمام بدن دچار مصدومیت شیمیایی شدم و برای مداوا به بیمارستان های تهران اعزام شدم؛ در آن زمان پزشکان ما هیچ تجربه عمده ای درخصوص درمان مجروحان شیمیایی نداشتند و یادم هست که با این مجروحان مثل مصدومان سوختگی برخورد می کردند و انصافا علی رغم نداشتن تجربه، زحمات قابل توجهی برای مجروحان می کشیدند و یادم هست که وقتی تمام بدنم تاول زده بود و هر روز می بایست پانسمان مان عوض می شد و این تعویض پانسمان حدود 4 الی5 ساعت طول می کشید و چشمان من بسته بود و زجر و درد فراوانی را تحمل می کردم و از طرف دیگر این عارضه ناشناخته بود و معلوم نبود که چه بر سر ما خواهد آمد، هر روز برای ما ماه ها می گذشت و با چشمان بسته و بدن های پر از تاول روزها و شب ها را سپری می کردیم. بعد از گذشت 20 روز تحمل سختی ها و مشکلات فراوان یک روز متوجه شدم که امروز قرار است نخست وزیر میرحسین به بیمارستان بیاید تا از مجروحان شیمیایی مستقر در بیمارستان لبافی نژاد بازدید به عمل آورد. شخصیت میرحسین برای بچه های رزمنده بسیار قابل احترام بود و هر موقع ایشان را در منطقه و در مراسم ها مشاهده می کردیم، آرامش خاصی به رزمندگان دست می داد. همه منتظر آمدن ایشان بودیم که متوجه شدیم نخست وزیر آمده و از مجروحان دیدن می کند؛ بنده در آن زمان به علت جراحات شیمیایی بسیار شدیدی که داشتم در یک اتاق مخصوص به نام (ایزوله) بستری بودم و بدنم بسیار ضعیف شده بود و هیچ گونه مقاومتی در مقابله با ویروس نداشتم و هر کس که می خواست وارد اتاق من شود، می بایست لباس مخصوص بپوشد و از ماسک استفاده کند و کفش های مخصوص بپوشد. بنده با اصرار به مسوول بخش گفتم من می خواهم میرحسین را ببینم، ایشان اظهار داشت شما در شرایطی هستید که نمی توانید با کسی ملاقات داشته باشید و با اصرار من، موضوع را به اطلاع میرحسین رساندند و ایشان نیز حاضر شد به ملاقات من بیاید. لباس مخصوص پوشید و من یک مرتبه متوجه شدم که دست های پر تاول من در دست های میرحسین قرار دارد؛ چشمان من بسته بود و ایشان را نمی دیدم، ایشان اظهار داشت، برادر، من میرحسین هستم. تربت سیدالشهدا (ع) و پارچه ای آورده بود و عنوان کرد اینها را امام به من داده و این پارچه ها را به چشمان مجروحان تبرک می کرد و می گفت امام، سلام به شما رسانده است. یادم هست من با آن وضعیت به ایشان گفتم شما هم سلام ما را به امام برسانید و بگویید ما رزمنده کوچکی بودیم که فرمان تو را اطاعت کردیم و آن روز، روز به یاد ماندنی برای من بود. و گفت و گو های بسیار صمیمانه ای را با ایشان داشتم و فردای آن روز که طبق معمول برای تعویض پانسمان مرا به اتاق پانسمان بردند، وقتی پرستار پانسمان چشم من را باز می کرد، من بعد از 21 روز چشمانم نور را دید و از خوشحالی به وجد آمده بودم و در ذهنم یاد تربت سیدالشهدا و پارچه متبرک امام افتادم که میرحسین آن را روز قبل بر چشمانم، نوازش داده بود. از آن روز به بعد کم کم چشمانم باز شد و روزهای باقی مانده در بیمارستان با باز شدن چشمانم شکل دیگری پیدا کرده بود. و روحیه من بالا رفته بود و کمی از تحمل دردها و رنج ها کاسته شده بود و آن ملاقات خاطره خوشی را برای من تداعی می کند. خلوص و سادگی ایشان همیشه در ذهنم باقی مانده و همیشه از ایشان چهره محبوب و دوست داشتنی در ذهنم باقیست. به نظر می رسد اکثر رزمندگان و کسانی که در آن زمان، ساده زیستی و مدیریت ایشان را درک کرده اند خاطره بدی از ایشان نداشته باشند. قضاوت در این خصوص کار آسانی نیست و مدیریت قوه مجریه کشور و پشتیبانی جنگی ناخواسته که طولانی ترین جنگ دنیا بود و آن هم با دشمنی که تمام دنیا از او حمایت می کرد، کار بسیار سخت و طاقت فرسایی بود. در آن زمان امام بود که خیلی از مسوولیت ها و حمایت ها را انجام می داد و وجود امام نعمتی بود در آن شرایط سخت ولی نقش افرادی مثل میر حسین را که در نهایت سادگی در ساختمان سرایداری ریاست جمهوری اسکان داشت و شب و روز در پی حل مشکلات مردم بود را نباید کتمان کرد و انصافا ستودنی است. کشورداری در آن زمان کار بسیار سختی بود؛ محاصره اقتصادی - جنگ- تورم - شهرهای زیر بمباران - وجود گروه ها و جریانات مخالف انقلاب و ده ها مشکل اساسی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی و بین المللی کار آسانی نبود که بتوان به سادگی انجام داد؛ مدیریت و هدایت تنها از عهده کسانی بر می آمد که همچون امام تمام وجود خودشان را در طبق اخلاص قرار می دادند و خدمت صادقانه انجام می دهند؛ الحق و الانصاف آن دهه، دهه ای بود که اکثریت مدیران و وزیران صادقانه خدمت می کردند و هر روز شهیدی می آوردند و بوی شهیدان در کوچه استشمام می شد و همه چیز رنگ خدایی داشت و عطر شهیدان بر همه چیز سایه افکنده بود و حال و هوای خاص در کشور حکم فرما بود؛ هنوز کمی از اخلاص اول انقلاب باقی مانده بود و هنوز افرادی بودند که نسبت به امام و خون شهیدان احساس مسوولیت می کردند و میرحسین شخصیتی بود که انصافا زحمات و تلاش زیادی را در آن مقطع انجام داد و کارنامه درخشانی را از خود به جای گذاشت و حال که ایشان تصمیم گرفته مجددا به میدان بیاید، شایسته است او را یاری کنیم و دوباره شاهد آن باشیم که خدمت گذاری صادق و لایق در مسند حساس ترین قوه قرار می گیرد و ملت ایران ثابت کرده که همیشه قدردان خادمین بوده و کسانی که قصد خدمت داشته باشند را یاری می کند. امید است در سایه لطف حضرت حق ملت ایران که تا کنون هزینه های فراوانی را بابت استقلال و رشد و شکوفایی خود پرداخته، پله های ترقی و سعادت و کمال خود را شاهد باشد. ان شاءالله.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم خرداد 1388ساعت 11:8 توسط سيد |
|
|
یاری: مادر شهید شیرودی،در مکتوبی، با تکذیب خبر ایرنا تاکید کرد: به مهندس موسوی رای خواهیم داد. خانم شهربانو حسین شیرودی، مادر شهید شیرودی که یک ماه پیش حمایت خود را از مهندس موسوی اعلام کرده بود، در پی انتشار خبر کذبی از سوی خبرگزاری رسمی دولت ایرنا در این باره، امروز در مکتوبی که به امضای وی رسیده، خطاب به قلم نیوز، همچنان بر حمایت خویش و پسرانش از مهندس موسوی تاکید کرد و خبر ایرنا که در تعدادی از روزنامه ها نیز نقل شد را فاقد صحت خواند. متن این نامه ی ممهور به مهر مادر شهید که از سوی مهرداد و اصغر شیرودی، برادران شهید شیرودی برای قلم نیوز ارسال شده و صحت آن به تایید آنها رسیده و رونوشت آن برای خبرگزاری ایرنا نیز ارسال شده، به شرح زیر است:
«« بنام خدا به: قلم نیوز از: مادر شهید سردار شیرودی؛ تاریخ: 22 اردیبهشت 1388 تکذیبیه ی خبرگزاری ایرنا درباره مطلب درج شده در قلم نیوز، صحت نداشته و غیر قانونی بوده، من از خبرنگار آن خبرگزاری شاکی هستم. لذا تا آخر من و پسرانم حمایت خود را از آقای مهندس موسوی نخست وزیر دوران جنگ که شناخت کافی از ایشان داریم و مطمئن هستیم امروز اگر امام بود به ایشان رای می دادند و به جهت حساسیت انتخابات امسال به ایشان رای خواهیم داد تا بتوانند دغدغه های ولایت مطلقه ی فقیه را بر طرف سازند. امضا و اثر انگشت مادر شهید شیرودی؛ شهربانو حسین شیرودی
بنابر گزارش قلم نیوز، برادران شیرودی با ابراز ناراحتی شدید از این خبرسازی ایرنا، گفتند که مادر آن شهید اینقدر طبع بلندی دارد که به دنبال شکایت نیست، اما سوال اینجاست که آیا یک رای ارزش چنین کاری را دارد؟ در خبر خبرگزاری رسمی دولت ادعا شده بود که مادر شهید شیرودی ضمن تکذیب حمایت از میرحسین، از رییس دولت به عنوان کاندیدای انتخابات آتی حمایت کرده بود! گفتنی است برادران شیرودی تاکید کردند که ضمن ارسال رونوشت این نامه برای دفتر ایرنا در تنکابن، خواستار انتشار آن شده اند.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 20:49 توسط سيد |
|
|
تجليل همسر شهيد باكري از ميرحسين موسوي
همسر شهید حمید باکری درباره اعلام کاندیدا توری میرحسین موسوی در انتخابات ریاست جمهوری گفت: میرحسین موسوی فردی است که وقتی حرفی می زند به آن عمل می کند. خیلی ها از این می ترسند. وقتی آن بچه را می فرستید جلو پشتش رو خالی نکنید. یعنی از این اتفاقات خیلی توی جنگ افتاد. امام(ره) می گفتند این ها از اسرائیل بدتر حرف می زنند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 17:37 توسط سيد |
|
|
مصاحبه با همسر شهيد باكري نشریه دانشجویی داروگ در دانشگاه صنعتی سهند تبریز در شماره اخیر خود مصاحبهای با همسر شهید حمید باکری انجام داده است.
یعنی حمید و مهدی فوقالعاده برای نامادریشان احترام قائل بودند. مثل یک مادر حس تعهد در مقابلش داشتند. هر کاری داشت برایش انجام میدادند. حمید بعد از اتمام دبیرستان به پیشنهاد مهدی به خدمت سربازی میرود بعد ظاهراً برای ادامه تحصیل میره آلمان. البته قبل از آلمان مدتی در ترکیه پیش یک خانواده مذهبی بوده. در آلمان در دانشگاه اسمنویسی میکند در رشته عمران، از اونجا هم میره سوریه برای یه دوره آموزش نظامی. گویا با آقای مهندس غرضی ارتباط داشتند. در این مدت مرتب با مهدی در تماس بوده و با هجرت حضرت امام به پاریس، او در پاریس خدمت امام میرسد. حمید شدیداً تحت تاثیر شخصیت امام قرار میگیرد و با اوج جریان اعتراضات مردم علیه شاه فکر میکنند نیاز به اسلحه دارند و با یک خودرو بنز، اسلحه به ایران میآورند.
بعد از این که انقلاب میشه یک بار میاد دم مرز، گویا با آقا مهدی یه قرار داشتند. آقا مهدی نمیره، او نگران میشه، وارد ایران میشود و موندنی میشه. یادمه بعد از ازدواج ما، تمام مدارک دانشجویی شو پاره کرد، گفت شیطون گولم نزنه برگردم برم دنبال درس.
اما ظاهراً ایشان نتوانست آنها را تحمل کند. برای همیشه به همراه همسرش به اهواز و پیش احمد کاظمی در تیپ نجفاشرف رفت. اسفند 60 مهدی از حمید خواست او هم به اهواز برود که من و احسان (پسر شهید حمید باكری) نیز همراه حمید رفتیم که اول عملیات فتحالمبین و سپس فتح خرمشهر هر دو برادر با احمد کاظمی بودند. آقا مهدی که فرمانده تیپ عاشورا شد، همین آقایون اعتراض کردند که حمید سپاهی نیست. نباید بهش مسئولیت بدهند که در عملیات رمضان نگذاشتند او در عملیات باشد. بهانه آوردند که چون حمید عضو رسمی سپاه نیست، نمیتونه فرمانده گردان و فرمانده عملیات بشه. بعد مهدی هم گفت حمید برگرد یه کاری بکن دوباره برگردی سپاه. دیگه حمید اومد پیش این آقایون. با التماس به اینها که به قول خودشون حمید باکری پیش ما توبه کرد و یه چیزای دیگهای که پیش خودشون داستان میبافند.
حمید هم به خاطر این که واقعاً برگرده بره اونجا، به نظر من هرکاری اینها میگفتند انجام میداد. و بالاخره وارد سپاه شد و بود تا این که شهید شد. من احساس کردم به همه بگم حمید مثل اینها نیست، مهدی باکری مثل اینها نبود، یعنی اونارو با اینا قاطی نکنن. مثلاً شعار که میدادند مهدی باکری، رجایی، من به خانم شهید رجایی هم زنگ زدم، گفتم خانم رجایی بگید کی شهید رجایی میرفت پشت تریبون آبروی دیگران رو می برد. اصلاً حتی مستحق هم باشن. شما فکر میکنید مهدی باکری میرفت بالا میگفت همه دزدن؟! نمیدونم چقدر شناخت از مهدی باکری دارین، فکر میکنین میگفت؟ نه میگفت؟!
اصلاً فکر کنید این جانباز بیخود داره فحش میده، اصلاً حق با آقای محصولیه، جالبه مشابه این رفتار، فکر کنید مهدی باکری میره تو ارومیه، این داستان رو همه بلدند، شهردار بوده. آقای عبدالعلیزاده حیّ و حاضر تعریف میکنه، میگه بعد از یک بارندگی شدید، شبی با مهدی به محلهای که آب گرفته بود رفتیم کاری میکردیم تا آب رو نذاریم بره خونه پیرزنی. او مرتب فحش به شهردار میداد، مگه مهدی برگشت گفت نه خانم! شهردارتون مرد مومنیه، الان داره به شما کمک میکند؟! گفت؟! در جواب او، گفت: راست میگی. هر چی تو میگی راسته. اونا خیلی فرق داشتن. معمولاً مردم تظاهر و اخلاص را خوب تشخیص میدهند.
البته در قضیه آقای محصولی به یکی از مسئولین زنگ زدم، در اعتراض به بر خورد اخلاقی دو تا از نمایندههای روحانی مجلس. میخواهند مرا رد کنن، گفتهاند او ازدواج کرده. هنوز کلمهای نگفته با عصبانیت گفتند من با مسائل مالی ایشان مشکلی ندارم. گفتم آقا مگر من نماینده دیوان محاسبات هستم، فقط میخواستم به روحانیان معظم تذکر بدهید که به احکام خدا هم اشکال نگیرند. به نظر من تا دیر نشده باید از کلیه همسران شهدا عذرخواهی کنند. همین مراسمی که دو روز پیش گرفتند برای شهید همت در تالار وزارت کشور. خانم همت میگفت: زنگ زدم به یکی از برادران مسئول برگزاری مراسم راجع به سخنران سوال کردم، گفتند احتمالاً آقای رئیسجمهور هستند. اعتراض کردم و گفتم من بین ایشان و شهید همت سنخیتی نمیبینم، آیا اگر شهید همت رئیسجمهور بود، کردان را وزیر کشور میکرد؟ آیا محصولی را بعد از بحران کردان انتخاب میکرد برای پست وزارت کشور؟ قصدم توهین به این آقایان نیست ولی نباید افرادی به این سمت انتخاب شوند که مردم شهید داده و جنگ دیده دچار شبهه شوند. آیا اگر همت رئیسجمهور بود مثل آقای احمدینژاد راجع به یک میلیارد دلار بودجه سال 85 در پخش زنده تلویزیون اینگونه صحبت میکرد؟ یا با تمام توان خود در جهت رفع شبهه برای ملت و ارائه مدرک سعی میکرد به مردم توضیح دهد و یا جواب توهینآمیز آقای احمدینژاد که گفتند: نامردی بلکه بیانصافی در حق دولت شده. آرمان همت حفظ آبروی انقلاب و احترام به افکار عمومی بود. در ضمن احمدینژاد در کجای جبهه کنار شهیدان بوده که اکنون در مورد آنان سخن بگوید؟!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 17:36 توسط سيد |
|
|
بسم رب الشهدا و الصدیقین اینجانب فاطمه چهل امیرانی همسر شهید حمید باکری بر خود فرض میدانم مطالبی چند در ارتباط با عملکرد جناب آقای صادق محصولی را به استحضار برسانم. (من باب وظیفه شرعی) من هیچ وقت مدیر نبودم ولی جزء افرادی از این مرز و بوم هستم که با تمام سلولهایم سوءتدبیر و سوءمدیریت را درک کرده ام و همانند خیل عظیمی از انسانهای دردآشنای این سرزمین مجبور بودم به رغم میل باطنی آنها را تحمل کنم. بهتر است به سال ۵۹ و به شرایط سیاسی- اجتماعی آن روز آذربایجان غربی برگردیم که با وجود فعالیت گروهکهای ضدانقلاب، یک منطقه ناامن بود و به شهادت خیلیها از جمله شهید صیاد شیرازی، باکریها از افرادی بودند که با تلاش شبانه روزی سعی در ابقای انقلاب اسلامی داشتند. حمید در تمامی درگیریها از جمله مساله بانه و سنندج و مهاباد حضوری فعال داشت و فرمانده عملیات سپاه بود تا اینکه از طرف عدهای محدود متهم به منحرف بودن شد، عده ای از افرادی که این اتهامات را وارد میکردند، هم اکنون در دولت نهم در مصدر امور هستند، از جمله جناب آقای صادق محصولی که بعد به سمت فرماندار ارومیه و مسوول منطقه ۵ سپاه منصوب شدند. با جوسازی و ایراد اتهامات این قبیل افراد شهید حمید بعد از بازگشت از جبهه آبادان در اسفندماه سال ۵۹ مجبور به استعفا شد. ظاهراً همین مسائل و اتهامات برای شهید مهدی باکری هم مطرح بود. تا اینکه ایشان به بهانه حضور در جنگ به جبهه جنوب رفتند و حمید هم در عملیاتهای فتح المبین و بیت المقدس که منجر به آزادسازی خرمشهر شد، با شهید احمد کاظمی همکاری کردند، که به خاطر همین عملیات مهدی و حمید باکری نشان شجاعت دریافت کردند. ولی این افراد مرتب این دو برادر را رصد میکردند تا اینکه مسوولیتی به آنها سپرده نشود تا آنجا که در عملیات رمضان گفته بودند چون حمید سپاهی نیست، حق ندارد مسوولیتی در عملیات موصوف داشته باشد و حمید به توصیه آقامهدی با تحقیر فراوان دوباره به عضویت سپاه درآمد، بنا به اظهار شهید کاظمی و سردار محسن رضایی به آنها فشار میآمد و توصیه میشد که مهدی و حمید را حذف کنند. تا اینکه آقای محصولی وقتی مسوولیت سپاه منطقه ۵ را عهده دار شدند حکم عزل آقا مهدی را از فرماندهی لشگر عاشورا صادر کردند. حمید میگفت حتی کمکهای مردمی را به لشگر عاشورا نمی فرستادند صرفاً به دلیل اینکه باکریها آنجا هستند. نمی خواهم حوادثی را تعریف کنم که یادآوری آنها برای من و امثال من فوق العاده تلخ و جان کاه است و اگر همه را ذکر کنم دیگر آبرویی برای بعضیها باقی نخواهد ماند اما قصد من از بازگویی فرازهایی از این همه زخم کهنه این است که به دست خود بانی زخمهای دیگر نباشیم. به نظر میرسد ابتدایی ترین مشخصه یک مدیر خوب کشف استعدادها و شناسایی نیروهای کارآمد و صادق و سپس به کارگیری آنها در موقعیتهایی است که توان آن را دارند. نمیدانم این مطلب را چگونه میتوان تفسیر کرد که اگر یک ریال از بیت المال جابه جا شود خیلیها وا اسلاما سر میدهند ولی نیروهای انسانی که سرمایه واقعی و با ارزش هر ملتی هستند به خاطر سوءمدیریتها و حب و بغضهای ناروا نمی توانند در حداقل توان خود انجام وظیفه کنند. وقتی یادم میآید به دست افرادی مثل ایشان، انسانهای پاک و مخلص و باسواد و بافکر همانند شهید مهندس ابوالحسن آل اسحاقها نمیتوانند در هیچ کجای این نظام کار کنند به طوری که او با تواناییهایی که داشت میتوانست در هر پست حساس همانند فرماندهی لشگر یا استانداری باشد با خواهش و التماس در عملیات بدر از آقا مهدی میخواهد او را به نوعی به کارگیری کند و فردی اینچنین همانند یک نیروی عادی در حین توزیع غذا در بین نیروهای بسیجی شهید میشود. به نظر اینجانب شایسته نیست فردی با این تفکر در مصدر وزارت کشور باشد. کسی که وظیفه دارد از جای جای این کشور افراد صالح و کاردان را شناسایی کند و در خدمت انقلاب و مردم این مرزوبوم به کار گمارد. ممکن است به نظر برسد حال که سال ۸۷ است این افراد تغییر کرده اند ولی با توجه به اینکه در عرض این سه سال و اندی ادبیات صحبت کردن اینها همان است که بود و هیچ تفاوتی نکرده است و فقط میدان وسیع تری برای اعمال اشتباه خود یافته اند. در ضمن از نظر بنده ثروت نه تنها بد نیست بلکه میتواند بسیار خوب هم باشد ولی نمیشود در یک مملکت یک بام و دو هوا باشد با فرمایشاتی که این دولت با آن رای مردم را جلب کرده است گویا ثروت در دست دیگران نوعی مال دزدی است و در دست ایشان (هذا من فضل ربی) است به هر حال به وظیفه الهی خود درست عمل کنید تا فردا در پیشگاه الهی و محضر شهدا سربلند باشید. والسلام علی عبادالله الصالحین
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 6:51 توسط سيد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نام خدا - این وبلاگ را روز اول بهمن سال 1385 که مصادف با اول محرم سال 1428 می باشد ایجاد کردم. ماه محرم ، حماسه عظیم حسینی (ع) و ماه بهمن ، انقلاب اسلامی ؛ براستی که ماههای عجیب و درس آموزی هستند ...
|
| پیوندها |
|
کلوب شهید جعفر جاهد وصیت نامه شهید جعفر جاهد |
|
RSS
|