تبليغاتX
از کجا باید نوشت ... ؟
رئيس جمهور من : ميرحسين موسوي

"روز به یاد ماندنی"؛ خاطره یک مجروح جنگی از میرحسین موسوي

 

 

قلم - حمید صالحی در یادداشتی به بیان خاطره ای از میرحسین موسوی و دوران جنگ پرداخته است.

حمید صالحی در یادداشتی که در اختیار قلم نیوز قرار داد، آورده است: 

بهمن سال 64 بود که یکی از بزرگترین و پیچیده ترین عملیات های رزمندگان اسلام در منطقه حساس ویژه اروند رود صورت گرفت. در این عملیات ارتباط عراق با آب های بین المللی و آزاد دنیا قطع می شد و به خاطر ویژگی این عملیات و اهمیتی که این منطقه برای عراق و صدام داشت، عراق حاضر نبود به هیچ وجه این منطقه را از دست بدهد لذا وقتی رزمندگان اسلام این عملیات را انجام دادند و تنها شهر بندری عراق (فاو) که به آب های بین المللی ارتباط داشت را به تصرف خود درآوردند، دشمن مات و مبهوت شد.

این عملیات درست در زمانی انجام می شد که تقریبا بعد از عملیات بیت المقدس، عملیات عمده و اساسا پیروزی عمده ای در جبهه ها نداشتیم؛ لذا این عملیات نقطه عطفی در دفاع مقدس بود و از هر نظر حائز اهمیت بود؛ در این عملیات بود که دشمن از هر جنایتی فرو گذاری نکرد و با استفاده گسترده از سلاح های ممنوعه، شیمیایی مانع پیشرفت رزمندگان شده بود.

بنده در این عملیات بعد از آزادسازی شهر فاو در تاریخ 27/11/64 در منطقه عملیاتی والفجر 8 از ناحیه تمام بدن دچار مصدومیت شیمیایی شدم و برای مداوا به بیمارستان های تهران اعزام شدم؛ در آن زمان پزشکان ما هیچ تجربه عمده ای درخصوص درمان مجروحان شیمیایی نداشتند و یادم هست که با این مجروحان مثل مصدومان سوختگی برخورد می کردند و انصافا علی رغم نداشتن تجربه، زحمات قابل توجهی برای مجروحان می کشیدند و یادم هست که وقتی تمام بدنم تاول زده بود و هر روز می بایست پانسمان مان عوض می شد و این تعویض پانسمان حدود 4 الی5 ساعت طول می کشید و چشمان من بسته بود و زجر و درد فراوانی را تحمل می کردم و از طرف دیگر این عارضه ناشناخته بود و معلوم نبود که چه بر سر ما خواهد آمد، هر روز برای ما ماه ها می گذشت و با چشمان بسته و بدن های پر از تاول روزها و شب ها را سپری می کردیم. بعد از گذشت 20 روز تحمل سختی ها و مشکلات فراوان یک روز متوجه شدم که امروز قرار است نخست وزیر میرحسین به بیمارستان بیاید تا از مجروحان شیمیایی مستقر در بیمارستان لبافی نژاد بازدید به عمل آورد. شخصیت میرحسین برای بچه های رزمنده بسیار قابل احترام بود و هر موقع ایشان را در منطقه و در مراسم ها مشاهده می کردیم، آرامش خاصی به رزمندگان دست می داد.

همه منتظر آمدن ایشان بودیم که متوجه شدیم نخست وزیر آمده و از مجروحان دیدن می کند؛ بنده در آن زمان به علت جراحات شیمیایی بسیار شدیدی که داشتم در یک اتاق مخصوص به نام (ایزوله) بستری بودم و بدنم بسیار ضعیف شده بود و هیچ گونه مقاومتی در مقابله با ویروس نداشتم و هر کس که می خواست وارد اتاق من شود، می بایست لباس مخصوص بپوشد و از ماسک استفاده کند و کفش های مخصوص بپوشد. بنده با اصرار به مسوول بخش گفتم من می خواهم میرحسین را ببینم، ایشان اظهار داشت شما در شرایطی هستید که نمی توانید با کسی ملاقات داشته باشید و با اصرار من، موضوع را به اطلاع میرحسین رساندند و ایشان نیز حاضر شد به ملاقات من بیاید. لباس مخصوص پوشید و من یک مرتبه متوجه شدم که دست های پر تاول من در دست های میرحسین قرار دارد؛ چشمان من بسته بود و ایشان را نمی دیدم، ایشان اظهار داشت، برادر، من میرحسین هستم.

تربت سیدالشهدا (ع) و پارچه ای آورده بود و عنوان کرد اینها را امام به من داده و این پارچه ها را به چشمان مجروحان تبرک می کرد و می گفت امام، سلام به شما رسانده است. یادم هست من با آن وضعیت به ایشان گفتم شما هم سلام ما را به امام برسانید و بگویید ما رزمنده کوچکی بودیم که فرمان تو را اطاعت کردیم و آن روز، روز به یاد ماندنی برای من بود. و گفت و گو های بسیار صمیمانه ای را با ایشان داشتم و فردای آن روز که طبق معمول برای تعویض پانسمان مرا به اتاق پانسمان بردند، وقتی پرستار پانسمان چشم من را باز می کرد، من بعد از 21 روز چشمانم نور را دید و از خوشحالی به وجد آمده بودم و در ذهنم یاد تربت سیدالشهدا و پارچه متبرک امام افتادم که میرحسین آن را روز قبل بر چشمانم، نوازش داده بود. از آن روز به بعد کم کم چشمانم باز شد و روزهای باقی مانده در بیمارستان با باز شدن چشمانم شکل دیگری پیدا کرده بود. و روحیه من بالا رفته بود و کمی از تحمل دردها و رنج ها کاسته شده بود و آن ملاقات خاطره خوشی را برای من تداعی می کند. خلوص و سادگی ایشان همیشه در ذهنم باقی مانده و همیشه از ایشان چهره محبوب و دوست داشتنی در ذهنم باقیست.

به نظر می رسد اکثر رزمندگان و کسانی که در آن زمان، ساده زیستی و مدیریت ایشان را درک کرده اند خاطره بدی از ایشان نداشته باشند. قضاوت در این خصوص کار آسانی نیست و مدیریت قوه مجریه کشور و پشتیبانی جنگی ناخواسته که طولانی ترین جنگ دنیا بود و آن هم با دشمنی که تمام دنیا از او حمایت می کرد، کار بسیار سخت و طاقت فرسایی بود. در آن زمان امام بود که خیلی از مسوولیت ها و حمایت ها را انجام می داد و وجود امام نعمتی بود در آن شرایط سخت ولی نقش افرادی مثل میر حسین را که در نهایت سادگی در ساختمان سرایداری ریاست جمهوری اسکان داشت و شب و روز در پی حل مشکلات مردم بود را نباید کتمان کرد و انصافا ستودنی است.

کشورداری در آن زمان کار بسیار سختی بود؛ محاصره اقتصادی - جنگ- تورم - شهرهای زیر بمباران - وجود گروه ها و جریانات مخالف انقلاب و ده ها مشکل اساسی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی و بین المللی کار آسانی نبود که بتوان به سادگی انجام داد؛ مدیریت و هدایت تنها از عهده کسانی بر می آمد که همچون امام تمام وجود خودشان را در طبق اخلاص قرار می دادند و خدمت صادقانه انجام می دهند؛ الحق و الانصاف آن دهه، دهه ای بود که اکثریت مدیران و وزیران صادقانه خدمت می کردند و هر روز شهیدی می آوردند و بوی شهیدان در کوچه استشمام می شد و همه چیز رنگ خدایی داشت و عطر شهیدان بر همه چیز سایه افکنده بود و حال و هوای خاص در کشور حکم فرما بود؛ هنوز کمی از اخلاص اول انقلاب باقی مانده بود و هنوز افرادی بودند که نسبت به امام و خون شهیدان احساس مسوولیت می کردند و میرحسین شخصیتی بود که انصافا زحمات و تلاش زیادی را در آن مقطع انجام داد و کارنامه درخشانی را از خود به جای گذاشت و حال که ایشان تصمیم گرفته مجددا به میدان بیاید، شایسته است او را یاری کنیم و دوباره شاهد آن باشیم که خدمت گذاری صادق و لایق در مسند حساس ترین قوه قرار می گیرد و ملت ایران ثابت کرده که همیشه قدردان خادمین بوده و کسانی که قصد خدمت داشته باشند را یاری می کند. امید است در سایه لطف حضرت حق ملت ایران که تا کنون هزینه های فراوانی را بابت استقلال و رشد و شکوفایی خود پرداخته، پله های ترقی و سعادت و کمال خود را شاهد باشد. ان شاءالله.

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 11:8  توسط سيد | 

 

یاری: مادر شهید شیرودی،در مکتوبی، با تکذیب خبر ایرنا تاکید کرد: به مهندس موسوی رای خواهیم داد.

 خانم شهربانو حسین شیرودی، مادر شهید شیرودی که یک ماه پیش حمایت خود را از مهندس موسوی اعلام کرده بود، در پی انتشار خبر کذبی از سوی خبرگزاری رسمی دولت ایرنا در این باره، امروز در مکتوبی که به امضای وی رسیده، خطاب به قلم نیوز، همچنان بر حمایت خویش و پسرانش از مهندس موسوی تاکید کرد و خبر ایرنا که در تعدادی از روزنامه ها نیز نقل شد را فاقد صحت خواند.

متن این نامه ی ممهور به مهر مادر شهید که از سوی مهرداد و اصغر شیرودی، برادران شهید شیرودی برای قلم نیوز ارسال شده و صحت آن به تایید آنها رسیده و رونوشت آن برای خبرگزاری ایرنا نیز ارسال شده، به شرح زیر است:

 

«« بنام خدا

به: قلم نیوز

از: ‌مادر شهید سردار شیرودی؛  تاریخ: 22 اردیبهشت 1388

تکذیبیه ی خبرگزاری ایرنا درباره مطلب درج شده در قلم نیوز، صحت نداشته و غیر قانونی بوده، من از خبرنگار آن خبرگزاری شاکی هستم. لذا تا آخر من و پسرانم حمایت خود را از آقای مهندس موسوی نخست وزیر دوران جنگ که شناخت کافی از ایشان داریم و مطمئن هستیم امروز اگر امام بود به ایشان رای می دادند و به جهت حساسیت انتخابات امسال به ایشان رای خواهیم داد تا بتوانند دغدغه های ولایت مطلقه ی فقیه را بر طرف سازند.

امضا و اثر انگشت مادر شهید شیرودی؛ شهربانو حسین شیرودی

 

بنابر گزارش قلم نیوز، برادران شیرودی با ابراز ناراحتی شدید از این خبرسازی ایرنا، گفتند که مادر آن شهید اینقدر طبع بلندی دارد که به دنبال شکایت نیست، اما سوال اینجاست که آیا یک رای ارزش چنین کاری را دارد؟

در خبر خبرگزاری رسمی دولت ادعا شده بود که مادر شهید شیرودی ضمن تکذیب حمایت از میرحسین، از رییس دولت به عنوان کاندیدای انتخابات آتی حمایت کرده بود!

گفتنی است برادران شیرودی تاکید کردند که ضمن ارسال رونوشت این نامه برای دفتر ایرنا در تنکابن، خواستار انتشار آن شده اند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 20:49  توسط سيد | 

تجليل همسر شهيد باكري از ميرحسين موسوي

 

همسر شهید حمید باکری درباره اعلام کاندیدا توری میرحسین موسوی در انتخابات ریاست جمهوری گفت: میرحسین موسوی فردی است که وقتی حرفی می زند به آن عمل می کند. خیلی ها از این می ترسند.
فاطمه امیرانی در گفت و گو با سایت تدبیر افزود: برخی ها می گویند، میرحسین ساده زیست است، بیاید مانند احمدی نژاد می شود! یقینا میر حسین فرزند زمانش است و با موفقیتی که در مدیریت بحران داشتند حتما می تواند در مدیریت اقتضا هم موفق باشند .
وی معتقد است: می توان فضا را به فضای اوایل انقلاب بازگرداند ، چرا نشود؟! مردم هم این را می خواهند چون شعارهای دولت نهم بر این اساس بود. معمولا کاندیدا ها سراغ شعاری می روند که مردم آن را می خواهند اما نتوانستند این شعار را به روز و اجرایی کنند.
وی با اشاره به این موضوع که اعتماد سازی با ایجاد رابطه صحیح امکان دارد افزود: آقای میرحسین موسوی به نظر فردی توانمند در ایجاد این اعتماد هستند. افرادی مانند ایشان کم داریم. افرادی مثل میرحسین واقعا اصالت دارند. آن جهان بینی خاص را از ابتدا داشته، خدا را بالای سرش دیده و هیچ وقت رفتار دوگانه ای نداشته است. من یقینا احساس می کردم از افرادی است که نظام را واقعا دوست دارد.
به گفته امیرانی، میرحسین فردی است که به فکر واعتقاد مذهبی عامل است. مردم شاهد هستند ایشان اهل شعارنبودند. ایشان عمل گرای با هوش، عاقل و با اخلاص هستند. به خاطر اخلاصی که در اعمال و رفتار ایشان بود مردم به دولت اعتماد داشتند .
وی با اشاره به اتفاق هایی که بعد از رحلت امام(ره) افتاد، گفت: بدترین شوکی که برای من وارد شد، بعد از رحلت حضرت امام(ره) بود، یعنی یک دفعه دیدم آدم هایی که ضد ولایت فقیه بودند، شدند ولایتی و به ولایت فقیهی ها گفتند ضد ولایت فقیه. آقای میرحسین هم یواش یواش کناره گیری کردند چون زمان امام(ره) تحملش نمی کردند، بعد از امام(ره) که دیگر اصلا تحمل نمی شد.
وی افزود: هم اکنون هم می خواهند به همه بگویند که میرحسین شخصیتی است که اگر الآن بیاید می خواهد سیستم اقتصاد را دولتی کند! زمانی که آقای میرحسین نخست وزیر بود، روزنامة رسالت خیلی علیه دولت می نوشت. دولتی که جنگ می کرد! آن موقع که بچه ها می رفتند جنگ، من می گفتم باید تصمیم بگیرند. یا می خواهید جنگ کنید یا جنگ نکنید.

وقتی آن بچه را می فرستید جلو پشتش رو خالی نکنید. یعنی از این اتفاقات خیلی توی جنگ افتاد. امام(ره) می گفتند این ها از اسرائیل بدتر حرف می زنند.
وی به انتقاد هایی که در حال حاضر علیه میرحسین موسوی می شود اشاره کرد و گفت: بعضی ها می گویند اگر الآن میرحسین بیاید می خواهد اقتصاد کشور را کوپنی کند! همه کشورها در جنگ کوپنی می شوند اصلا اقتصاد بازاری با جنگ جور در می آید؟! آخر آن موقع چه ربطی به الان دارد؟! بعضی ها می گویند اصلا عوض نشدیم، همان آدم 20 سال پیش هستیم! مگر می شود؟! ممکن است جهت و هدف و جهان بینی عوض نشده باشد ولی مگر می شود ابزار را عوض نکنیم؟ چگونه می گویند یک شیعه نمی تواند اصلاح طلب باشد؟! هم اکنون اصلاح طلب یک فحش شده! ما در روایت داریم "القران کتاب یفسره الزمان" و یا چرا نمی شود از مجتهد متوفی تقلید کرد.
همسر شهید باکری تصریح کرد: بعد از فوت امام(ره) خیلی سخت گذشت. میرحسین بعد از امام(ره) چرا دیگر شناخته نشد؟ چون سهم نخواست. با اینکه میرحسین هیچ نقطه ضعفی ندارد ولی کسانی که مقابل او هستند یقینا کج خلقی خواهند کرد. میرحسین آدمی است واقعا شبیه شهدا، حرفی را نزده که به آن عمل نکرده باشد. حتی در زندگی شخصی و خصوصی که من اطلاع دارم. این زن و شوهر واقعا بزرگوارند. یکبار من شنیدم که خانم رهنورد مرخصی گرفته نشسته خانه که نوه اش را نگه دارد. خیلی خوشم آمد. گفتم حالا اگر من بودم می گفتم من دکتری دارم، رئیس دانشگاهم، من یک جای دیگر موفقم، این کار را یک پرستار هم می تواند انجام دهد. نمی گوییم؟! یعنی تربیت یک بچه چقدر برایش اهمیت داشته است.
به اعتقاد امیرانی، مسلما هر فردی وارد این این انتخابات شود با چالش های زیادی در گیر خواهد بود. یکی از این ها جلب اعتماد مردم است و داشتن برنامه های قابل اجرا نه شعار. طبقه بندی انتظارات مردم و داشتن همکاران باتجربه وآگاه و معتقد و کارشناس تا بتوانند یک اینده واقعی وروشن را تجسم بدهند هم بسیار مهم است .
وی گفت: با توجه به تجربیات سی سال باید در انجام بعضی امور ،اصلاحات در روش ها باشد. بهترین گزینه باید در برنامه اش اصلاحات باشد. من به عنوان یک مسلمان و وظیفة شرعی ام سعی می کنم درست انتخاب کنم.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 17:37  توسط سيد | 

مصاحبه با همسر شهيد باكري

نشریه دانشجویی داروگ در دانشگاه صنعتی سهند تبریز در شماره اخیر خود مصاحبه‌ای با همسر شهید حمید باکری انجام داده است.


 خانم فاطمه امیرانی همسر شهید حمید باکری كه با لحن گفتاری تنظیم شده، می‌گوید: خانواده شهید باکری از نظر تربیتی یه خانواده خوبی بودند و به نظرم روی بچه‌هاشون کار کرده بودند. حمید یک سال و نیمش بود که مادرش فوت می­کند. همه­ خانواده در جهت تربیت آنان تلاش می­کردند. پسر بزرگ علی باکری، بعد رضا، بعد دو تا خواهر و بعد مهدی و حمید. که البته بعد از چند سال آقای باکری ازدواج می­کنند که من خیلی خوشم می­اومد که این‌ها با بچه­هایی که از همسر دوم هم بودند، همین رابطه خوب رو داشتند.

 

یعنی حمید و مهدی فوق‌العاده برای نامادری­شان احترام قائل بودند. مثل یک مادر حس تعهد در مقابلش داشتند. هر کاری داشت برایش انجام می‌دادند. حمید بعد از اتمام دبیرستان به پیشنهاد مهدی به خدمت سربازی می­رود بعد ظاهراً برای ادامه تحصیل می‌ره آلمان. البته قبل از آلمان مدتی در ترکیه پیش یک خانواده مذهبی بوده. در آلمان در دانشگاه اسم‌نویسی می­کند در رشته­ عمران، از اون‌جا هم میره سوریه برای یه دوره آموزش نظامی.

گویا با آقای مهندس غرضی ارتباط داشتند. در این مدت مرتب با مهدی در تماس بوده و با هجرت حضرت امام به پاریس، او در پاریس خدمت امام می‌رسد. حمید شدیداً تحت تاثیر شخصیت امام قرار می­گیرد و با اوج جریان اعتراضات مردم علیه شاه فکر می­کنند نیاز به اسلحه دارند و با یک خودرو بنز، اسلحه به ایران می­آورند.

 

بعد از این که انقلاب می‌شه یک بار میاد دم مرز، گویا با آقا مهدی یه قرار داشتند. آقا مهدی نمیره، او نگران میشه، وارد ایران می­شود و موندنی میشه. یادمه بعد از ازدواج ما، تمام مدارک دانشجویی شو پاره کرد، گفت شیطون گولم نزنه برگردم برم دنبال درس.

سی‌ام دی ماه سال 58 ازدواج کردیم. اول در سپاه بود، سپس مسئول تشکیل بسیج شد که بعد با مشکلاتی که اون موقع با افرادی مثل آقای محصولی داشتن، اواخر سال 59 خیلی از بچه­ها مجبور شدن از سپاه بیرون بیاند. البته آقا مهدی و حمید با شروع جنگ تحمیلی به نوبت جبهه می‌رفتند. ایستگاه ایران گاز خط آن‌ها بود. حمید بعد از این که از سپاه استعفا داد، یک مدتی در جهاد و شهرداری مشغول به کار شد تا این که بعد از شهادت مهدی امینی، مهدی به جای ایشان به سپاه رفت.

 

اما ظاهراً ایشان نتوانست آن‌ها را تحمل کند. برای همیشه به همراه همسرش به اهواز و پیش احمد کاظمی در تیپ نجف‌اشرف رفت. اسفند 60 مهدی از حمید خواست او هم به اهواز برود که من و احسان (پسر شهید حمید باكری) نیز همراه حمید رفتیم که اول عملیات فتح‌المبین و سپس فتح خرمشهر هر دو برادر با احمد کاظمی بودند. آقا مهدی که فرمانده تیپ عاشورا شد، همین آقایون اعتراض کردند که حمید سپاهی نیست. نباید بهش مسئولیت بدهند که در عملیات رمضان نگذاشتند او در عملیات باشد. بهانه آوردند که چون حمید عضو رسمی سپاه نیست، نمی‌تونه فرمانده گردان و فرمانده عملیات بشه. بعد مهدی هم گفت حمید برگرد یه کاری بکن دوباره برگردی سپاه. دیگه حمید اومد پیش این آقایون. با التماس به این‌ها که به قول خودشون حمید باکری پیش ما توبه کرد و یه چیزای دیگه‌ای که پیش خودشون داستان می‌بافند.

 

حمید هم به خاطر این که واقعاً برگرده بره اون‌جا، به نظر من هرکاری این‌ها می‌گفتند انجام می‌داد. و بالاخره وارد سپاه شد و بود تا این که شهید شد.

هم جواری با حمید باکری به من آموخت از انقلاب سهم نخواهم و بعد از شهادت حمید شاید یکی از بی‌دردسرترین خانواده­های شهید برای نظام بودیم. سهم مادی ما فقط حقوقی بود که از بابت حقوق کارمندی حمید از بنیاد شهید گرفتیم. یادم هست یک دوره­ای حقوق ما را اضافه کردند قبل از این که حقوق بقیه خانواده­ها را تغییر دهند، من برای اعتراض خدمت برادر صفوی رفتم که حقوق ما را کم کنید. البته اثرش جوک شدنم در محافل بود. بعدشم که هیچی شدم معلم، سال 66 توی قم گفته بودن معلم زن می­خوایم برای دبیرستان‌های دخترونه. یکی از آشناها شنیده بود، به من گفت بیاین. منم رفتم. یکی دوسال زیست درس می دادم. بعد گفتم رشته من ریاضیه، بعد شدم معلم ریاضی. فکر کنم 7 سال قم درس دادم، بعدم 13 سال تهران. امسالم که بازنشست شدم.

من احساس کردم به همه بگم حمید مثل این‌ها نیست، مهدی باکری مثل این‌ها نبود، یعنی اونارو با اینا قاطی نکنن. مثلاً شعار که می‌دادند مهدی باکری، رجایی، من به خانم شهید رجایی هم زنگ زدم، گفتم خانم رجایی بگید کی شهید رجایی می­رفت پشت تریبون آبروی دیگران رو می برد. اصلاً حتی مستحق هم باشن. شما فکر می­کنید مهدی باکری می‌رفت بالا می‌گفت همه دزدن؟! نمی‌دونم چقدر شناخت از مهدی باکری دارین، فکر می­کنین می­گفت؟ نه می­گفت؟!

نه هرگز نمی­گفت. این که به راحتی میاد هر کسی رو که بعد از انقلاب بوده، همه رو زیر سوال می­بره. مهدی میومد این‌جوری می­گفت؟!


آقای صادق محصولی، مهدی و حمید باکری رو هم قبول نداشت. همین چند وقت پیش آقای محصولی وقتی میره تبریز، وقتی جانبازی در جلسه­ای به ایشان اعتراض می‌کند، می­دونید بلافاصله چی به ذهنم رسید. جواب آقای محصولی رو با مهدی و حمید مقایسه کردم. دیدم اگر جانبازه برمی­گشت به مهدی می‌گفت تو توی جنگ کجا بودی؟، چیکار کردی؟، زخمی شدی؟! برنمی­گشت بگه که آره من یه بار زخمی شدم، می­دونید مهدی چی می­گفت: من شرمنده، من لیاقتم مثل تو نبود. حاضرم قسم بخورم مهدی اینو می­گفت. بعد(محصولی) بر ­گشت بهش گفت این حرفایی که تو می­زنی بر ضد دولته و می­دونی مقام رهبری گفتند هر کسی دولت رو تضعیف کنه و نمی‌دونم چی. این‌جوری می­گفت بینی و بین‌ الله؟!

 

اصلاً فکر کنید این جانباز بی‌خود داره فحش میده، اصلاً حق با آقای محصولیه، جالبه مشابه این رفتار، فکر کنید مهدی باکری میره تو ارومیه، این داستان رو همه بلدند، شهردار بوده. آقای عبدالعلی‌زاده حیّ و حاضر تعریف میکنه، میگه بعد از یک بارندگی شدید، شبی با مهدی به محله­ای که آب گرفته بود رفتیم کاری می­کردیم تا آب رو نذاریم بره خونه پیرزنی. او مرتب فحش به شهردار می‌داد، مگه مهدی برگشت گفت نه خانم! شهردارتون مرد مومنیه، الان داره به شما کمک می‌کند؟! گفت؟! در جواب او، گفت: راست میگی. هر چی تو میگی راسته. اونا خیلی فرق داشتن. معمولاً مردم تظاهر و اخلاص را خوب تشخیص می‌دهند.


مردم همه چیزو می‌فهمن. خب آدم دیگه حالش بهم می­خوره از این همه تظاهر! نه واقعاً از تظاهر حالم بد میشه. گفتم فقط بنویسید تورو به هفت جد طیبه و طاهره تون به شعور ما توهین نکنید. واقعاً یواش یواش احساس می­کنم که خیلی بهم توهین میشه. من و حمید باکری خیلی ساده زندگی کردیم و یقه هیچ کسم نگرفتیم که همه باید مثل ما زندگی کنن.

 

البته در قضیه آقای محصولی به یکی از مسئولین زنگ زدم، در اعتراض به بر خورد اخلاقی دو تا از نماینده‌های روحانی مجلس. می‌خواهند مرا رد کنن، گفته‌اند او ازدواج کرده. هنوز کلمه­ای نگفته با عصبانیت گفتند من با مسائل مالی ایشان مشکلی ندارم. گفتم آقا مگر من نماینده دیوان محاسبات هستم، فقط می­خواستم به روحانیان معظم تذکر بدهید که به احکام خدا هم اشکال نگیرند. به نظر من تا دیر نشده باید از کلیه همسران شهدا عذرخواهی کنند. همین مراسمی که دو روز پیش گرفتند برای شهید همت در تالار وزارت کشور. خانم همت می‌گفت: زنگ زدم به یکی از برادران مسئول برگزاری مراسم راجع به سخنران سوال کردم، گفتند احتمالاً آقای رئیس‌جمهور هستند. اعتراض کردم و گفتم من بین ایشان و شهید همت سنخیتی نمی‌بینم، آیا اگر شهید همت رئیس‌جمهور بود، کردان را وزیر کشور می­کرد؟ آیا محصولی را بعد از بحران کردان انتخاب می­کرد برای پست وزارت کشور؟ قصدم توهین به این آقایان نیست ولی نباید افرادی به این سمت انتخاب شوند که مردم شهید داده و جنگ دیده دچار شبهه شوند. آیا اگر همت رئیس‌جمهور بود مثل آقای احمدی‌نژاد راجع به یک میلیارد دلار بودجه سال 85 در پخش زنده تلویزیون این‌گونه صحبت می­کرد؟ یا با تمام توان خود در جهت رفع شبهه برای ملت و ارائه مدرک سعی می­کرد به مردم توضیح دهد و یا جواب توهین‌آمیز آقای احمدی‌نژاد که گفتند: نامردی بلکه بی‌انصافی در حق دولت شده. آرمان همت حفظ آبروی انقلاب و احترام به افکار عمومی بود. در ضمن احمدی‌نژاد در کجای جبهه کنار شهیدان بوده که اکنون در مورد آنان سخن بگوید؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 17:36  توسط سيد | 

بسم رب الشهدا و الصدیقین
با نهایت احترام و ادب محضر شریف نمایندگان محترم مردم نجیب ایران اسلامی
سلام علیکم

اینجانب فاطمه چهل امیرانی همسر شهید حمید باکری بر خود فرض می‌دانم مطالبی چند در ارتباط با عملکرد جناب آقای صادق محصولی را به استحضار برسانم. (من باب وظیفه شرعی)

من هیچ وقت مدیر نبودم ولی جزء افرادی از این مرز و بوم هستم که با تمام سلول‌هایم سوءتدبیر و سوءمدیریت را درک کرده ام و همانند خیل عظیمی از انسان‌های دردآشنای این سرزمین مجبور بودم به رغم میل باطنی آنها را تحمل کنم. بهتر است به سال ۵۹ و به شرایط سیاسی- اجتماعی آن روز آذربایجان غربی برگردیم که با وجود فعالیت گروهک‌های ضدانقلاب، یک منطقه ناامن بود و به شهادت خیلی‌ها از جمله شهید صیاد شیرازی، باکری‌ها از افرادی بودند که با تلاش شبانه روزی سعی در ابقای انقلاب اسلامی داشتند.

حمید در تمامی درگیری‌ها از جمله مساله بانه و سنندج و مهاباد حضوری فعال داشت و فرمانده عملیات سپاه بود تا اینکه از طرف عده‌ای محدود متهم به منحرف بودن شد، عده ای از افرادی که این اتهامات را وارد می‌کردند، هم اکنون در دولت نهم در مصدر امور هستند، از جمله جناب آقای صادق محصولی که بعد به سمت فرماندار ارومیه و مسوول منطقه ۵ سپاه منصوب شدند.

با جوسازی و ایراد اتهامات این قبیل افراد شهید حمید بعد از بازگشت از جبهه آبادان در اسفندماه سال ۵۹ مجبور به استعفا شد. ظاهراً همین مسائل و اتهامات برای شهید مهدی باکری هم مطرح بود. تا اینکه ایشان به بهانه حضور در جنگ به جبهه جنوب رفتند و حمید هم در عملیات‌های فتح المبین و بیت المقدس که منجر به آزادسازی خرمشهر شد، با شهید احمد کاظمی همکاری کردند، که به خاطر همین عملیات مهدی و حمید باکری نشان شجاعت دریافت کردند. ولی این افراد مرتب این دو برادر را رصد می‌کردند تا اینکه مسوولیتی به آنها سپرده نشود تا آنجا که در عملیات رمضان گفته بودند چون حمید سپاهی نیست، حق ندارد مسوولیتی در عملیات موصوف داشته باشد و حمید به توصیه آقامهدی با تحقیر فراوان دوباره به عضویت سپاه درآمد، بنا به اظهار شهید کاظمی و سردار محسن رضایی به آنها فشار می‌آمد و توصیه می‌شد که مهدی و حمید را حذف کنند.

تا اینکه آقای محصولی وقتی مسوولیت سپاه منطقه ۵ را عهده دار شدند حکم عزل آقا مهدی را از فرماندهی لشگر عاشورا صادر کردند. حمید می‌گفت حتی کمک‌های مردمی را به لشگر عاشورا نمی فرستادند صرفاً به دلیل اینکه باکری‌ها آنجا هستند.

نمی خواهم حوادثی را تعریف کنم که یادآوری آنها برای من و امثال من فوق العاده تلخ و جان کاه است و اگر همه را ذکر کنم دیگر آبرویی برای بعضی‌ها باقی نخواهد ماند اما قصد من از بازگویی فرازهایی از این همه زخم کهنه این است که به دست خود بانی زخم‌های دیگر نباشیم.

به نظر می‌رسد ابتدایی ترین مشخصه یک مدیر خوب کشف استعدادها و شناسایی نیروهای کارآمد و صادق و سپس به کارگیری آنها در موقعیت‌هایی است که توان آن را دارند. نمی‌دانم این مطلب را چگونه می‌توان تفسیر کرد که اگر یک ریال از بیت المال جابه جا شود خیلی‌ها وا اسلاما سر می‌دهند ولی نیروهای انسانی که سرمایه واقعی و با ارزش هر ملتی هستند به خاطر سوءمدیریت‌ها و حب و بغض‌های ناروا نمی توانند در حداقل توان خود انجام وظیفه کنند.

وقتی یادم می‌آید به دست افرادی مثل ایشان، انسان‌های پاک و مخلص و باسواد و بافکر همانند شهید مهندس ابوالحسن آل اسحاق‌ها نمی‌توانند در هیچ کجای این نظام کار کنند به طوری که او با توانایی‌هایی که داشت می‌توانست در هر پست حساس همانند فرماندهی لشگر یا استانداری باشد با خواهش و التماس در عملیات بدر از آقا مهدی می‌خواهد او را به نوعی به کارگیری کند و فردی اینچنین همانند یک نیروی عادی در حین توزیع غذا در بین نیروهای بسیجی شهید می‌شود.

به نظر اینجانب شایسته نیست فردی با این تفکر در مصدر وزارت کشور باشد. کسی که وظیفه دارد از جای جای این کشور افراد صالح و کاردان را شناسایی کند و در خدمت انقلاب و مردم این مرزوبوم به کار گمارد.

ممکن است به نظر برسد حال که سال ۸۷ است این افراد تغییر کرده اند ولی با توجه به اینکه در عرض این سه سال و اندی ادبیات صحبت کردن اینها همان است که بود و هیچ تفاوتی نکرده است و فقط میدان وسیع تری برای اعمال اشتباه خود یافته اند. در ضمن از نظر بنده ثروت نه تنها بد نیست بلکه می‌تواند بسیار خوب هم باشد ولی نمی‌شود در یک مملکت یک بام و دو هوا باشد با فرمایشاتی که این دولت با آن رای مردم را جلب کرده است گویا ثروت در دست دیگران نوعی مال دزدی است و در دست ایشان (هذا من فضل ربی) است به هر حال به وظیفه الهی خود درست عمل کنید تا فردا در پیشگاه الهی و محضر شهدا سربلند باشید.

والسلام علی عبادالله الصالحین
فاطمه چهل امیرانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 6:51  توسط سيد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به نام خدا - این وبلاگ را روز اول بهمن سال 1385 که مصادف با اول محرم سال 1428 می باشد ایجاد کردم. ماه محرم ، حماسه عظیم حسینی (ع) و ماه بهمن ، انقلاب اسلامی ؛ براستی که ماههای عجیب و درس آموزی هستند ...

نوشته های پیشین
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
مرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
پیوندها
کلوب شهید جعفر جاهد
وصیت نامه شهید جعفر جاهد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

موتور جستجوي خبر قطره